فلش بک - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 4:09
دو سال و اندی است از اخرین نوشته ام میگذرد اگر بیشتر نباشد. خواستم نوشته هایم رنگ و بوی فرنگی داشته باشد دیدم نمیشود حتی رغبت نمیکردم بیایم بخوانمشان… دلم را میزد…. به جوانه ی کوچک گلی که از گلدان گل کنار تخت نازنین نگاه میکردم و فکر کردم باید بنویسم… چند وقتی می شود کلمات صدایم میزنند، این اینستاگر...
Autumn - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 2:30
Autumn representing freedom, leaves instead of being purely green can choose to be yellow, red, brown and orange! I lived among all the other colours of my life, The Blue! That Endless logic which mak
تغییر حالت زندگی - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 20:06
از وقتی اومدم فرنگ هزار بار دلم خواسته که بنویسم اما یه چیزی دست و پام رو بست. شاید اون حس بی وطنی و عدم تمایل من به اتقال مطالب به زبانی شیرین اما منزوی در صفحه یی حدید تاریخ. به جهت بهتر کردن دستور زبان خارجکی تصمیم به نوشتن به زبانی بس بیگانه اما بین المللی گرفتم باشد که مورد توجه قرارا گیرد:))
I was ready - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 20:06
Moving to Canada was a sweet, unbelievable dream that one day came true. I was trying hard to achieve it and the moment I felt it in my hand, all the joy and its happiness..... Vanished! I was stuck
A black Fluid Gold - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 20:06
On the first day of our orientation week I found myself in the sea of foreigners with various nationalities coming from different countries all around the world. I was still obsessed with a lot of con
Vague Image - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 20:06
I was staring at the faded blurred image in the mirror, thinking about how miserable she is and asked myself several times why? Why my life is always engaged with some fool crazy people‼! What should
قصع های خاله سوسکه، فصل سوم، ادالت هود - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 18:06
بهار ها و تابستان های زیادی آمدند و رفتند، اب بازی های حیاط خانه ی مادربزرگ و بستنی های زعفرانی های ان طرف خیابان... همه از فرشته دختر بچه ایی جسور و در پی تجربه می ساخت. از دید و نگاه دیگران خطر می ک
تاریکی - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 18:06
وقتی نور را خوب می شناسی میتوانی از تاریکی بنویسی،می شوی پیامبر تاریکی،میخزی در کنج آرامشت، اخر تاریکی اصلا بد نیست، همین نور باعث شد که زیبایی و زشتی پدید اید، همین نور ارزش لمس کردن ها و قدردانی ها
زار زار - تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 18:06
از صبح دریا صدایم میزد،به هر بهانه ایی بود چهل دیقه پیاده روی و عکس های خوش سایه و نور از اخوی جونیور را با سنگینی کوله پشتی را به جان خریدم و خودم را به لب هایش رساندم، همان هایی که همه کلی عکس های ی
نه به؟ ... - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 1:38
مادرم می گوید ننویس، دوستش هم می گوید ننویس، ثریا می گوید زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد، اما به نظر خودم باید بنویسم... حالا نوشته هایم منظور خاصی ندارد و هر چه بوده و هست غرغری اجتماعی بیش نیست...
نمیدانم اما می خواهمت - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 1:38
چه بی تابانه می خواهمتای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!چه بی تابانه تو را طلب می کنم!بر پشت سمندیگویینوزینکه قرارش نیست.و فاصلهتجربه یی بیهوده است...بوی پیرهنت...این جا و اکنون.کوه ها در فاصلهسردند!دستدر
مثل من که اصلا نباش - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 1:38
خداحافظی هل هلکی و تلخی کرد و کلمات اخرش را خیلی دم دستی و بی پروا انتخاب کرد، “ من مثل تو نیستم، احساس دارم، نمیتونم ادما رو فراموش کنم، شاید از این یه نظر باهم تفاوت داریم” و رفت. کمی روی تخت سر جای
نابودی - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 1:38
"خانواده ای هست مفلوک. کار پدر بدانجا کشیده است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نان سفره فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرج خود کند... به پدر چه خواهید گفت؟ بیکار؟ مفلس؟ معتاد؟ هر چه خوا
سیزده شهریور - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 1:38
خدا رو شکر هر اتفاقی توی این مملکت رخ میده ما مردم واسش یه راه چاره ایی پیدا میکنیم، میخندیم، مسخره میکنیم ، پشت دستمون میزنیم و گاهی نچ نچ میکنیم. متعجبم از اینهمه توهین و بی احترامی بی رحمانه ایی که
لبیک یا حسین - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 1:38
یکی از بی دغدغه ترین تاسوعا عاشورا های زندگیم را امروز و دیروز تجربه کردم. خیلی آرام و به دور از هیاهوی متظاهرانه ی آنهایی که به رسم اجدادشان عزاراداری می کنند که بلکه حسین شفاعتشان کند. بخدا اگر که ح
ابان - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 1:38
بعضی وقت ها باید پاییز را از پایین شروع کرد از شوش، مولوی، پانزده خرداد و سی تیر... آبان است و دلم برای قدم زدن پاییز پر میکشد، توفیق اجباری رفتن به آگاهی شاپور و ترس و وحشت شور انگیز محیطی به آن امنی
قصه های خاله سوسکه، فصل دوم، اسباب کشی - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 1:38
در اتاق باز شد و گریه کنان از اتاق بیرون دوید. خسرو و ماه پری صدایش زده بودند تا بابت ناراحتی چند روزه اش استنطاقش کنند. به پهنای صورتش اشک میریخت. کاشف به عمل امد که دلش نمی خواهد مایوی سبز رنگی را
۱۸ بهمن ماه - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:49
یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند کار خیر است گر این شهر مسلمان دارد بیت بالا را دو سه روز است با خودکار تحریر میکنم، هر چه بیشتر مینویسم خراب تر میشود، انگار انگشتان و جوهر خودکار بی اعتقادی پشت این کلمات را بهتر از من درک می کنند. به نظرم بیت جالبی امد، فارغ از اینکه معنایی ندارد. زندگیم در این چند...
دوازده اسفند، نسل سوخته - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:49
تمام پست های اسکرین شات شده از غرغر های روزانه ام را از صفحه ی اینستاگرامم پاک کردم، گفتم خانه تکانی بجاییست در این اوضاع میمون و مبارک دم عیدی، نشد! دیروز معاون اول محترم رییس جمهور فرمودند که همه چیز تقصیر دهه شصتی هاست، فرمودند همیشه دهه شصتی ها مشکل آفریدند، زمانی که مدرسه رفتند، زمانی که دانشجو...
ایمان - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:49
در چشم من ایمان یک نیروی درونی است، چیزی که از همان لحظه ی اول تورا به نقطه ای نا معلوم معطوف می کند، آهسته آهسته شخصیت و ظاهرت را شکل می دهد و میشود همان ذات اولیه ت. روزی که مادرم چادر نماز گل گلی آبی نارنجی را برایم دوخت تا مانند تمام به تکلیف رسیده های آن زمان نماز بخانم، در اتاق را بستم و در سج...