لاله ی سیاه - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:49
پنج بار جمله ام را شروع کردم و ... پاک کردم، انگشتانم افکارم را خیلی گنگ و نامفهوم منتقل می کنند، به خودم که باشد با کیفیت تصورشان می کنم، حتی گاهی نوک دماغم تیر می کشد و قطره ی اشکی فن آوری شده با هزار زحمت از گوشه ی چشمم بر اولین برجستگی صورتم می افتاد و سرازیر می شود، بی مزه است.... مزه ی خاک می ...
سالی که نو نشد - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:49
زمین متعلق به همه ی ماست یک سیاره، یک مردم... مادامی که یادمون نره همه در یک آینده و در منافع و خطرات یک سیاره سهیم هستیم زنده خواهیم بود، مادامی که یادمون نره قوانین چیزی نیستن جز راهی برای قبضه کردن قدرت عام در کلمات و فروکش کردن تیک و تاک های افکار...این قانون برای همه ی جوامع کوچیکتر هم وجود دار...
مادرم - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:49
هم سن و سال این روز های من بود که سومین فرزندش را باردار شد... دستانش کشیده و ظریف بود، لاک قرمز دوست داشت و موهایش همیشه مش کرده و بیگودی بسته بودند... یادم می اید که با وجود تمام تلخی روز های به یادمانده آش زندگیش را دوست داشت... ایل و تبار شوهرش که مهمانش می شدند قابلمه های مرغ و چلو را روی گاز ا...
پانزدهم دی! - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 9:28
به این فکر می کردم که خاصیت تفکر و اندیشه، ماورایی بودن آن و محبوس نشدنش در ظرف مکان و زمان است. هی با خودم فکر کردم که چرا ما تا این حد به دنبال یافتن مسیری برای رفتن و بتی برای پرستیدن هستیم. بعد تر فکر کردم که این جهت دهی اندیشه با تمام ناکارامدیش چرا اینهمه اهمیت دارد. یکی از اسلام می گریزد و گر...
اول زمستان - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 2:20
زمستانی به این بی بارندگی همان بهتر که زمستان نباشد و اسم دیگری برایش انتخاب شود، همان شد که چهل سال پیش مردم فریاد می زدند، برایش جمله واره هم ساختند: بهار در زمستان؛ بهمن که شد گفتند بهار شده، مردم هنوز گوششان بدهکار است به این حرف های صد منش یه غاز که هیچ، یه جوجه ی رنگی دو روزه... دو شب پیش غرب ...
مرور خاطرات، دوم زمستان - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 2:20
داشتم با حمیت و جدیت تمام نخی که ریش ریش شده بود و با کمی تف به رسم مادرم جمع و جورش کرده بودم را به سوزن چرخ خیاطی تحمیل می کردم که اهنگ دلبر معین تمام شد، انتظار داشتم اهنگ بعدی روی رقص شاپرک باشد! ولی خواند: می خونم به هوای تو پریچه، .... کمی مکس کردم، پرت شدم به روزهایی که پنج شش ساله بودم، ساله...
30 تیر - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 16:54
نشسته بودم با جدیت تمام کتاب 1984 رابه زبان انگلیسی بخوانم بلکه این انگلیسی بی نوای افلیج که این روزها شده است تنها عصای دستم کمی راه بیافتد، دیدم خیر نمی شود... نوشتنم می آید!نگاهی به ساعت سیاه قدیمی سر جهازی اتاق انداختم و دیدم 17-18 دقیقه تا قرار استخرم با کیمیا وقت دارم، و چه بهتر که مطلبی بنویس
٢٦ آذرماه ١٣٩٥ - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
صد سال دیگر در همین روز همه ی ما مرده ایم... من نگاهش میکنم، او نمی خوانَدَم ، او مرا دوست دارد من نمی خواهمش، می شود یک روز، یک ماه، سال ها و همچنان تنهاییم، دلم می خواست کسی بود کنارش می نشستم، زانوانم را بغل میگرفتم و با اشتیاق به کلماتش گوش میکر
4 دی ماه 1395 - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
پاییز و عاشقی و داستان هایش که تمام شد هیچ، یلدا و حسودی هایش بماند برای بعد!من مانده ام فعلا" !!! با یک حس عجیب غریب پروانه وار!قدیم تر ها که بود توی دلشان رخت می شستند اینطور وقت ها، بعد تر شد انقلاب، بعدش شد آشوب! الان میگویند پروانه! در دلم پروان
13-10-1395 دیماه - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
زندگی از صبح با اولین تیک و تاک های آپشن جدید آیفون شروع می شود، لباس پوشیدن و بزک کردن در تاریکی اتاق و وول زدن های هم اتاقی ها، پله های همت را دو تا یکی پایین دویدن و با زور خودت را چپاندن در بی ار تی مسیر راه اهن - تجریش!شب که می شود، فکر میکنم که
18-10-1395 بی انصافی - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
نمی توانم بنویسم! انگشتانم لال شده اند! :( با تمرکز تمام به اهنگ فرانسوی که ماری پلی کرده است گوش می دهم ببینم ته مانده های زبان فرانسویم چقدر است... از سوز و گداز صدای خواننده و تک کلمه های دوستت دارم، دست و تنهاییش میفهمم که کسی رهایش کرده است...
22 دیماه 1395 - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
یکی از همین روزهاست که بال هایم را باز کنم و بپرم! از لبه ی محدودیت هایم... بپرم و خیلی وسیع همه چیز را تجربه کنم ، با یک دید عریض و فول اچ دی! فقط کمی جرات می خواهد و یک عالمه پول :)) که البته این دومی کمی غیر منطقی است و همین که میخوانی پیش خودت م
23 دیماه 1395 - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
همیشه این موقع سال از اوایل دیماه، یکی یکی روزها را می شمارم تا در بیست و دومین شبش بتوانم تمام مهر و علاقه ام را به دردانه ترین موجود هستی ابراز کنم، اولین احساسی که بعد از شنیدن حیاتش داشتم حس حسادت بود! اینکه مادرم قرار است فرزند دیگری به این دنی
١٦ آذر ١٣٩٥ - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
وقتی عصبانی میشوم مغزم عجیب تیک و تاک میکند انگار که یک موج عظیم از کلمات می ایند و به دیوار سکون فکرم برخورد میکنند، بعد من میمانم و شلوغ پلوغی که نمیتوانم سامانش دهم، امروزه ادم ها، به طور نا ملموسِ خوگرفته ایی بهم متصل هستند، بیدار می شوند، روزشان
هزار و یکمین بار نفر - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
فکر نکنی بیکارم نه! بعضی وقت ها از سر بی حوصلگی گشتی در محیط های مجازی میزنم، یکی دوتا از این ول معطل های بیشعور را جرابی مینویسم و دستگیره ی این گردانه ی تکراری را میگیرم چرخی میدهم، داستان با میزان تفاوت هائم شروع میشود اینکه من چقدر با دخترهای جا
9 بهار 1396 - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
بعد از دو سال اندی که از کندن و رها شدن از زادگاهم می گذرد احساس می کنم کمی ارامش دارم، این کمی در تلاتم عجیب غریب زندگی من خودش از خیلی هم کمی بیشتر بحساب می آید. وقتی شهرم را به بهانه درس خواندن رها کردم نمیدانستم که می شود روزها را شب کرد و آرامش
انتخابات 29 اردیبهشت - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:55
من که رای می دهم به زور و ضرب و داستان ها و تهدید های غزال تا ترس از تجمع هواداران این آن در مصلی، همه باعث شده که در برگه رای خود بنویسم که انتخابم روحانی است اما واقعیتش را بخواهید رای واقعی من نه روحانی است نه هیچ کس دیگر، من اگر رای می دهم برای